من اومدم هوراااااااااا
سلام
بالاخره بعد از ٩ ماه انتظار من به این دنیای زیبا قدم گذاشتم.
مامان مریمم خیلی از اومدنم خوشحال بود و بابا امیدم هم از اومدنم دیگه رو پاهاش بند نبود. از روزی که بدنیا اومدم تا امروز که دارم واستون مینویسم، چون هوا سرد بود و منم کوچولو بودم و امکان سرماخوردگیم زیاد بود مامان و بابام زیاد بیرون نرفتن و فقط واسه عید نوروز به دیدن و بابابزرگهام و مامان بزرگهام منو بردند واسه همین منم عکسی از ایام عید ندارم که واستون بزارم اما فعلا یسری عکس از خودم واستون میزارم که میتونید تو ادامه مطلب ببینید.
این اولین عکس منه تو بیمارستان مرتاض یزد

اینم یه عکس دیگه تو بیمارستان

اینم مامان مریمم و بابا امید جونم

اینم دوتا مامان بزرگهام که واسه دیدن نوه ی خوشکلشون اومده بودن

اینجا هم تازه اودم خونه مامان بزرگم

من و بابا و مامان و بابا جونم تو عید نوروز

وای تا حالا سفره هفت سین ندیده بودم، چه خوشکلهههههههه

در آخر هم چندتا عکس نازنازی از خودم واستون میزارم









من اومدم هوراااااااااا
